
هیچ می دانی که من بی تو کی ام؟ باورم به چه رنگ است و کجاست؟ آخرین بار که امید اینجا بود چه لباسی تنمان بود؟ دور آن میز غذا تو کجا بودی؟ چه خوردیم با هم؟ چه بگویم که تو رفتی و گرفت دلم، آغوش غمی سرد به بر سودجویانه به من تنید و بلعید مرا سیاه ماری که چو بودی اثرش هیچ نبود هیچ می دانی آنجا که تویی، خبرت نیست ز من خبرت نیست که "بازار بزرگ"، حراج است دم عید دل بیچاره ی من لیک به دنبال خریدار، آتش زده خویش تا بیایی و نگاهی بکنی شب عید است آخر +نوشته شده در یکشنبه یکم اسفند ۱۳۹۵ساعت0:4 توسطpersoe | ...
ادامه مطلب