امروز هم اینطور بود. به علاوه ارون مسیج داده بود که ما نمی تونیم کلاس بیایم ولی یلع میگه کی بیایم پیشتون. خب هردومون می دونیم که ارون چقدر موزمارانه رفتار میکنه و با اینق قضیه کنار اومدیم، اما دوباره شروع کردی و گیری که همیشه میدی رو تکرار کردی: همه می خوان بیان اینجا، هیچکی نمیگه بیاین پیش ما. اصلا حوصله نداشتم باهات بحث کنم و بهت توپیدم:"چته تو دوباره باز صبح بیداری شدی داری غر میزنی. به من چه دوست بچگیت چی میگه. خودت جوابشو ندادی پر رو شده". بعد شروع کردم به ادامه ی کارم روی پروژه ام. رفتی آشپزخونه چایی گذاشتی، من رفتم سفره رو آوردم که یک ظهر صبحانه بخوریم. سر صبحانه واقعا کلافه بودم از اعتراضات تکراریی که هیچ ربطی به من نداره. اومدی چند بار شوخی و خنده ولی من واقعا کلافه بودم. صبحانه تموم شد. رفتی نشستی و به یه نقطه خیره شدی و پاهاتو بغل کردی....
نمی تونم هیچ وقت غم، افسردگی و نا امیدیتو ببینم. اگرچه قلبا اعتقاد دارم که خودت می تونی از پس همه ی اینها بر بیای و من نباید خیلی مداخله کنم. مسیریه که خودت باید بری و چیزیه که فقط خودت در مورد خودت می تونی بفهمی. باز با این اوصف اومدم روی مبل نشستم. تو توی اون موبایل لعنتی بودی و بازم داشتی زندگی اینو و اون رو ورانداز می کردی. گفتم چکاوک بیا اینجا. سریع چشمات قرمز شد، مثه دلم. گفتی نمیام. گفتم بیا نگاه کن چطور صدات میزنم، و من دستامو مثه بچه هایی که کسی رو می خوان باز و بسته می کردم. تو دوباره گفتی نه و چشمات ملتهب تر میشد. چند بار اصرار کردم، دیدم نمیای، اومدم بقلت و همینکه نشستم یه قطره اشک از چشمهای عزیزت افتاد. و مکالمه ای شروع شد که تو توش از چیزهای بدی میگفتی که روی پاشنه تهران نموندن می چرخید و من استدلال که مشکل ما اینها نیست. تو باز به وضعیت مالیمون گیر دادی و من باز از در منطق در اومدم. یه تیکه از گوهر یکتا برات خوندم که چقدر مادیت داره همه جا رسوخ میکنه. ولی تو کماکان همون احساس رو داشتی. بعد شروع کردی به گیرد دادن به من. انگار از اون نشاط و ذوقی که زیر افکار منفیت مثه یه جسد مرده کنار افتاده بود خسته شدی و یه قربانی جدید می خواستی. اصلا نمی تونستی ببینی که من ذوق و امید دارم، می خواستی منم همراهت باشم ولی نمی دونستی داری به چه قیمتی این همراهی رو بدست میاری. شروع کردی به نقد کارهای من و تلاشهام. و گیر دادی به اینکه اصلا ما چرا دفتر گرفتیم و نباید پول واسه دفتر بزاریم.
خسته شدم و داد زدم سرت که اصلا به درک که چه حسی داری. به درک که نا امیدی. تو حق نداری به تلاشهای من خرده بگیری و البته خیلی حرفهای دیگه ای که حتما تو خوب تر بلدی نقل کنی، اگر حافظه ات یاری کنه البته. و از ظهر امروز تا الان فقط 4 کلمه حرف زدیم. تو توی اتاقت رفتی، در حالیکه اشک می ریختی و من برگشتم پشت لپ تاپم که این پروژه رو تموم کنم.
نمی دونم چرا وقتی می دونی سرک کشیدن تو زندگی مردم بده و واست تاثیر منفی میاره، ادامه اش میدی. اصلا نمی فهمم. نمی دونم چرا... حسش نیست.
برچسب:
نویسنده: بهار زارعیپور