خرید بک لینک

نمی دانم باید چه کار کنم. گاهی فکر می کنم بجای اینجا نوشتن بهتر است که با هم حرف بزنیم، اما تمام راهها را بسته ای. چند روز پیش و قبل از اینکه پیش مشاور بروی، گفتم من برایت چه کنم؟ گفتی نمی دانم، تنها چیز مثبت زندگی ام الآن تویی. جلوی کوروش شهیدان بودیم و دوربرگردان یادگار را نزده بودیم دعوایمان شد. گفتی چرا به افکار من خرده میگیری، افکاری که مشحون بود از نقد خودت و بد دانستن دنیا و خودت و من جرات کرده بودم بگویم که دنیا زیباتر از اینهاست و تو اصلا خوشت نیامد. گفتم به مشاورمان بگو نمی توانیم دو کلمه با هم حرف بزنیم، شاید کمکی کند. گفتی خودت برو بگو. و تمام شد. اصلا انتظار نداشتم که صحبتی که از صمیم قلب و توام با محبت شروع کرده بودم و در حال ادامه بودم را اینطوی جواب بدهی. انگار در لحظه حالت عوض شد. تا آن روز که پیش مشاور نرفته بودی، هفته ای دوبار نظرت برای سفرمان عوض می شد.نمی دانی چقدر خواندن برای آن امتحان در این شرایط برایم شکنجه بود. امتحانی که هر آن ممکن بود برایم بی معنی شود و لزومی نداشته باشد. نمی دانم چه کسی و چه زمانی به تو خواهد گفت که این راه و رسم سفر راه دور رفتن نبود. همسفری که تمام تلاشش را می کند که در اوضاع بلاتکلیفی، مسیری مشخص کنید حتما شایسته همراهی و همدلی است، تا اینکه هر روز او را به باد انتقاد بکشی و تلاشهایش را زیر سوال ببری.

الان بیشتر از یک ماه است که خواهرت اینجاست. تمام زندگیمان را تحت تاثیر قرار داده اند و تو بدون اینکه حتی کلمه ای از من بپرسی که اگر اذیت می شوم، صحبت کنی با ایشان. گذشته از این، یک بار ازت پرسیدم برنامه شان چیست و تا کی اینجا هستند، و کاشکی یادت باشد چه جوابی دادی و چه وضعیتی در خانه حکمفرما شد. چقدر بدون اینکه از من بپرسی و مشورت کنی، برنامه مان را به خاطرشان تغییر دادی و هربار چیزی گفتم طوری برخورد کردی که انگار من هم باید بدون چون و چرا مثل تو آسایش و احترامم را فدای ایشان کنم؟

گفتم همانطور که مادرت و خودت در امریکا فهمیده بودید و اذعان داشتید، خواهرت و شوهرش سودجو و فرصت طلب هستند. اگر به تو نیاز داشته باشند یا منفعتی باشد، دور و برت پیدایشان می شود و الان هم از ما استفاده ابزاری می کنند و من دوست ندارم که اینجا باشند. امیدوارم یادت باشد که چه جوابی دادی و بعد از اینکه به تو از احساسم گفتم، عملت چه تغییری کرد. شبها تا دیروقت که بیدارید و سر و صدا می کنید و رعایت حال من، به عنوان یک انسان که شاید خوابم میاید که در تخت هستم، نمی کنید. چراغ را روشن میکنی تا وقتی که میایند مباد چشمشان نبیند. مدام تر و خشک می شوند و مدام با روی گشاده پذیرایی می شوند. تمام مدتی که اینجا بوده اند، یعنی یک ماه و خرده ای گذشته، یک بار ظرف شسته اند، یک بار میوه خریده اند، یک بار برای خودشان سوسیس خریده اند و یکبار به اسم تو انبه برایت آورده اند. ما چه کردیم؟ با روی گشاده سرویس داده ایم. به کی؟ به کسانی که مدام تو و مرا به سخره می گیرند و از خودشان جز شادی ها و خوبیهایشان چیزی نمی دانیم و نمی گویند. این به نظرت خیلی طبیعی است که ما در یک ذلت و فلاکت هستیم و آدمهایی که اینقدر به ما نزدیک اند با ما اینقدر فاصله داشته باشند؟ نه عزیزم. من باور نمی کنم این تصویر دروغین را. نه تصویری که به تو ومن می خورانند، و نه تصویری که از خودشان می دهند. گفتی سودجو و فرصت طلب نیستند؟ امروز صبح را یادت باشد. خواهرت گفت"برم ببینم مخ کی رو می تونم بزنم که ببرتم شهرستان" و تو گفتی" دنبال ماشین کولر داری؟" و من عمداً برای اینکه به تو نشان بدهم که قرار نیست در عوض این زحمتی که طرف می دهد پولی رد و بدل شود و مساله صرفا نیازی است که دارد و سوءاستفاده، گفتم "چقدر میدی؟" و جواب داد پول هم باید بدم؟ و من باز هم عمداً گفتم "آهان پس باید بهت پولم بدن" و بعد خودش فهمید که دستش برملا شده. میدانی عزیزم، من اگر تمرکز داشته باشم اصلا پخمه نیستم. آمریکا بودیم و بابا آزاد شده بود و تو بلیط عجله ای گرفته بودی که برویم. یک روز تو نبودی و خواهرت با بابا صحبت می کرد. پدر بیچاره پرسید شما کی میایید حالا که آن دو(یعنی ما) بلیط گرفته اند. خواهرت گفت:" ما نمی توانیم بیایم چون بچه ها اول می خواهند بیایند و ما گفتیم آنها اول بیایند حالا ما بعدش میاییم که اینجا هم خالی نشود...". من گفتم چرا کسی با ما در این مورد حرف نزده و والان ما شدیم مانع رفتنتان به ایران، عیب نداره من جریمه بلیطها را میدهم، شما بجای ما اول بروید. و بعد با چهره ای که میدانی وقتی هول(یا شایدم حول) می شود(که وقت ورق بازی کردن خیلی رخ میداد) گفت "نه خب ما سفر مکزیک هم داریم." بله عزیزم، خواهرت این خلق و خو ها و این دورویی های و خودپسندی ها را هم دارد که می دانی(و می دانستی) ولی از من نمی پذیری و می خواهی چشمانم را به رویشان ببندم و اجازه بدهم به راحتی مورد سوء استفاده شان قرار بگیرم. می دانی، اینها را برای ذلت او نمی گویم، برای آگاهی تو بعد از مرگ سهراب می گویم. بد نیست الان که نمی دانم رابطه مان چه شده (و البته با وجود این تهدیدهایی که دور وبرمان هست، چه خارج از کنترل و غریبه و چه در دسترس و آشنا، امیدی به پایداری اش نیست) برایت داستان دیگری بگویم. موبایلی که از امریکا خریده بودند را یادت است که مخابرات بعد از یک ماه قطع کرد و طی پیگیری های تلفنی که خواهرت میکرد با یک کارشناس دعوایش شد بر سر اینکه آنها گفتند ما پیامکی اخطار داده ایم به شما، و خواهرت گفت نداده اید(و بعداً هم گفت من پیامکهایم را پاک کرده ام) و طرف از روی سیستم خواند که در تاریخ ایکس برایتان ارسال و دریافت شده. خاطرت هست؟ آن تاریخی که کارشناس میگفت درست بود. خواهر بعد از دریافت پیامک به من گفت این داستانش چیست،گفتم موبایل ما قطع نشده بعید است موضوعی باشد. بله، به همین سادگی حاشا کرد، برای موضوعی که اینقدر پیش پا افتاده بود. تو چه انتظاری داری از رقابت تاریخی اش با تو و بعداً مقایسه همسرش با من؟ یادت نرفته که اویل رابطه شان چقدر رفتارشان تقلید ما بود؟ دوره ای که در پرتو خواندند همراه ما، پروژه ی خورشیدی که تعریف کردند و اعتماد به نفسی که همسرش داشت وقتی با هم بودیم؟ یادت هست که چقدر ناراحت و نگرانشان بودم که چرا اینطوری هستند، می دانستم که این شروع یک مقایسه است که برنده و بازنده ای دارد و فرقی ندارد من کدامشان باشم؟ میدانی وقتی پدرت به تو زنگ می زند و نگران زندگی خواهرت است و تو از انها دفاع می کنی، خواهرت در موقعیت مشابه چه می کند؟ من شنیده ام و برایت می گویم. بعید است بتوانی از پدر یا خواهرت جویا شوی. خواهرت اظهار بی اطلاعی می کند(حداقل در یک مورد که من شاهدش بودم اظهار بی اطلاعی کرد که بیشتر از یک ماه بود با ما زندگی کرده بودند، امیدوارم در نبودشان کنارمان از ما و ایده ها و برنام هایمان دفاع کرده باشند)

الان خواهرت آمده و بعد از کلی به به و چه چه که همسرش فوتسال رفته و چقدر خوشبختند و تو چقدر بدبختی، به تو می گوید بیا فان کار را بکنیم، جواب دادی که مشغول پروژه ات هستی. به تو می گوید ولش کن به چه درد ت می خورد. و تو می گویی دوست دارم. می گوید اگر دوست داشتی دو سال گش اش نمی دادی. عزیزم یادت باشد این دیالوگتان را. همینی که داری الان ماکارونی می پزی. و البته قرار دش که خواهرت به بابایتان زنگ بزند و (البته به شوخی) شکایتت را بکند(معلوم نیست در طول این سالها این کار به جد چقدر تکرار شده است و تو به خاطر اینکه این اتفاق نیفتد زیر بار چه چیزهایی رفتی یا نرفنی). عزیزم، یادت باشد که تمام سعی ام را کردم که این دوره ی م مزخرف معماری ات را به اتمام برسانی و تو هر بار به من توپیدی. آن وقت خواهرت با علم به اینکه می داند با این رشته که چقدر دوستش داری(امیدوارم الان هم داشته باشی) و چقدر می تواند به تو کمک کند که پول دربیاوری و رشد کنی، برایت ناامیدی به ارمغان می اورد.عزیزم، خواهرت نیاز به تایید دارد. حتی اگر همه دنیا هم تایید ش کنند، لتگ خانواده اش است که تایید شود و یا تایید را می گیرد و یا زندگی خودش را به فنا می دهد. کاشکی جاهل نبود، و ما هم عاقل بودیم. نگرانم، دلم گریه می خواهد. تنهایم، اگر قبلاً تو می فهمیدی، ندارمت. کاشکی پیشم بودی و به من اعتماد داشتی.

برچسب: نویسنده: بهار زارعی‌پور تاريخ: پنجشنبه 23 اسفند 1397 ساعت: 2:34

صفحه بندی