که دلی خون کرده داری
بافته ای یش یا که آزاد
به کجایی به کجایی
تو و آن طره ی چین چین
که همه زندگی ام اوست
نکنی صاف و نه کوتاه
دل من بشکنی اش چون
تو و آن عشوه ی پرفن
که شده است روز و شب من
چه نخواهی و ندانی
همه رویای منی
من و این قامت رنجور
گره خورده به زمانیم
دوری ات میل مرا نیست
به چه امید بمانیم؟