باورم به چه رنگ است و کجاست؟
آخرین بار که امید اینجا بود
چه لباسی تنمان بود؟
دور آن میز غذا
تو کجا بودی؟
چه خوردیم با هم؟
چه بگویم که تو رفتی و گرفت
دلم،
آغوش غمی سرد به بر
سودجویانه
به من تنید و بلعید مرا
سیاه ماری که چو بودی اثرش هیچ نبود
هیچ می دانی آنجا که تویی،
خبرت نیست ز من
خبرت نیست که "بازار بزرگ"، حراج است
دم عید
دل بیچاره ی من لیک
به دنبال خریدار، آتش زده خویش
تا بیایی و نگاهی بکنی
شب عید است آخر