نمی دانم سهم من در وضعیت الآنمان چقدر است. اما هر وقت به گذشته نگاه می کنم، ردپای اشتباهاتم را می بینم. به تو و اشتباهاتت نمی توانم فکر کنم، نمی دانم مغزم چرا اینقدر سلکتیو عمل می کند. شاید هم دلیلش این است که الآن بیشتر از هر وقت دیگری تو را درک می کنم. اتفاقاتی که این چند ماه افتاده اند را کنار خاطرات گذشته که می گذارم، بیشتر از آنکه به خودم و نیازهایم برسم، به تو و آزاری که دیده ای و کشیده ای میرسم. از وقتی که فیل کوچکمان آمده تقریباً از قضاوت مطمعن شده ام. وقتی می بینم این فیل که جز محبت و فداکاری چیزی از تو ندیده چطور با تو برخورد می کند و نقدت می کند، عصبانی می شوم و گاهی هم احساس گناه می کنم. شاید بجز خواهر بزرگت که تمام عمر مشغول مسخره کردن تو و حمله به تو بوده، من هم بعد از ازدواجمان کم به تو حمله نکرده باشم. بور می شوم عزیزم. از اینکه تو را نقد کرده ام در جمع. از اینکه به تو خرده گرفته ام، حتی در مواردیکه صد در صد حق با من بوده. خجالت می کشم و احساس می کنم همان کاری را کرده ام که الآن می دانم چقدر دارد به خودمان تک تک و به زندگیمان آسیب می زند.
کاشکی رابطه مان ظرفیت شنیدن این حرفها را داشت و تو جبهه نمی گرفتی. کاشکی اینقدر قدرت داشتم و داشتی، که به هم تکیه می کردیم و اگر کسی به سخره مان میگرفت پشت هم بودیم. خواهرت دیگر با حمله به تو سیر نمی شود. با فیل کوچکمان مرا هم در خفا به سخره می گیرد و خوشحال است که رابطه صمیمانه ای با اطرافیانش دارد! با هم برای مسخره کردنمان همراه می شود، چونکه بزرگترین تهدیدش از تولد تو شروع شد و بعد هم با ازدواج تو ادامه یافت. نمی دانی چقدر خسته ام، درست مثل تو. از اینکه یک عده نادان به اسم خانواده همراهمان هستند. ما چقدر تنهاییم عزیزم.
برچسب:
نویسنده: بهار زارعیپور