الان برادرت زنگ زد و پول می خواست. بدون اینکه با من مشورت کنی قرض دادی. به نظرم میرسد که داری طغیان می کنی، اما نه در برابر سدی که من ساخته باشم. ظغیان میکنی علیه افکارت و قضاوتهایت از مرد و شوهر، چه من و چه پدرت. می دانم این طغیان سرمان را زیر آب می برد. اما خسته تر از آنم که بخواهم در موردش با تو حرف بزنم. با مشاور هم که حرف می زدیم گفتی "از پول خودم" و خوشحالم که مشاور فهمید چقدر دنیایمان جداست در عینی که حریم نداریم. وضعیت اسف باری شده. نمی دانم از من چه میخواهی. حتی مطمعنم از خودت نمی دانی چه میخواهی. آنقدر ضعیف و ناتوان شده ای که نمی توانی خودت را حریف شوی. ترس تمام ذهنت را پر کرده و شده ای آدمی که توجیح را خوب بلد است. از ترس بی پولی، بجای اتمام پروژه ات، برای چندرغاز در آوردن، بهانه می کنی که کار می کنم. و ما خوب می دانیم این کار نیست. بهانه ای است که بابتش پول کمی می گیری. کاش هیچ وقت اینقدر ضعیف نمیشدی. هرآنچه توانستم کردم، اما تصمیم خودت بود.
برچسب:
نویسنده: بهار زارعیپور