غمگین چو پاییزم، از من "نگذر"
-
تاریخ: 1397/12/23 ساعت: 2:34
xa0 نمی دانم باید چه کار کنم. گاهی فکر می کنم بجای اینجا نوشتن بهتر است که با هم حرف بزنیم، اما تمام راهها را بسته ای. چند روز پیش و قبل از اینکه پیش مشاور بروی، گفتم من برایت چه کنم؟ گفتی نمی دانم، تنه
ما چقدر تنهاییم
-
تاریخ: 1397/12/23 ساعت: 2:34
نمی دانم سهم من در وضعیت الآنمان چقدر است. اما هر وقت به گذشته نگاه می کنم، ردپای اشتباهاتم را می بینم. به تو و اشتباهاتت نمی توانم فکر کنم، نمی دانم مغزم چرا اینقدر سلکتیو عمل می کند. شاید هم دلیلش ا
برف میبارد
-
تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 13:09
ساعت 2:07 بامداد یکشنبه است و برف میبارد. هشت بهمن است. تا یکی دو روز پیش هوا گرم بود. برادرت از سفر آمده بود و اینجا بود. خوش گذشت و تو خیلی مسرور بودی و من هم از این بابت خیلی خوشحال بودم. البته بماند که رگه های وابستگی و مهر طلبی ات، آنطور که خودت گفتی درگیرشانی، بسیار به چشم میامد. بعد از رفتنشا...
خداحافظی تلخ
-
تاریخ: 1396/9/4 ساعت: 19:10
امروز صبح رفتی کرمانشاه و الان اولین شبیه که نیستی. موقع خداحافظی که روبوسی کردی هوا رو بوسیدی و خیلی این کارت زشت بود. نمی دونم درگیر چی هستی. ولی خیلی درگیری پیچیده ای داری. فقط برات دعا می خونم. کاشکلی می ذاشتی بهت نزدیک بشم و با من یکی بودی. وقتی رسیدی اس ام اس دادی که رسیدیم.جواب دادم خدارو شکر...
هیچ میدانی که من بی تو کی ام؟
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:30
هیچ می دانی که من بی تو کی ام؟ باورم به چه رنگ است و کجاست؟ آخرین بار که امید اینجا بود چه لباسی تنمان بود؟ دور آن میز غذا تو کجا بودی؟ چه خوردیم با هم؟ چه بگویم که تو رفتی و گرفت دلم، آغوش غمی سرد به بر سودجویانه به من تنید و بلعید مرا سیاه ماری که چو بودی اثرش هیچ نبود هیچ می دانی آنجا که تویی، خب...
من و چالشهای جدیدم
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:30
فکر می کنم 27 اسفند 95 بود که این سازو گرفتم. 25ام شب به یارو مسیج دادم که از این سازا داری، گفت اینطوری نیست که آماده داشته باشیم، باس سفارش بدی مام سفارش بذاریم اواسط تابستون میاریم. تقریبا نا امید شده بودم براش. می خواستم که با سال جدید به جای یاد گرفتن روسی این سازو و به طور کلی موسیقی یاد بگیرم...
همه رویای منی
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:30
تو و آن زلف حنایی که دلی خون کرده داری بافته ای یش یا که آزاد به کجایی به کجایی تو و آن طره ی چین چین که همه زندگی ام اوست نکنی صاف و نه کوتاه دل من بشکنی اش چون تو و آن عشوه ی پرفن که شده است روز و شب من چه نخواهی و ندانی همه رویای منی من و این قامت رنجور گره خورده به زمانیم دوری ات میل مرا نیست به...
معجزه ای بود!
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:30
28 ام فهمیدم میتونم معاف بشم. اگه بشم خدا میدونه تو چقدر ذوق میکنی. +xa0نوشته شده در xa0چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۶ساعتxa022:8  توسطxa0personnexa0 |xa0
عنقریب دلم بمیرد از دوریت
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:30
[unable to retrieve full-text content]تابستون شد و یک بهار کامل ازت دور بودم...
دوباره استرس، افسردگی و اعتراض
-
تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 0:13
چکیپک لغتی بود که برای وقتهایی که تو خودت می رفتی انتخاب کرده بودم. وقتهایی که با چشمای خیره به یه نقطه با موهای قهوه ای-حناییت ور میری و پاهات رو بغل می کنی. این قرص های لعنتی خواب من رو به هم زده ان و متعاقبا من اگهxa0 نخوابم توهم بد می خوابی و خواب جفتمون مختل شده. من این قضیه رو کاملا پذیرفته ام...
هر لحظه به یادتم
-
تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 0:13
یازده روزه که رفتی. الان هم خوابیدی و اون صورت معصوم و آرومت رو من نمی بینم. توی خونه بودم، یه دستمال کاغذی استفاده شده روی کاناپه بود، یکهو یادت افتادم. چراغ خاموشه و خونه تاریکه، یهو دلم گرفت. حس کردم چقدر روزهای بی شماری اینجا تنها بودی وقتی من صبح می رفتم و تو تنهاییت چقدر با خودت و احساسات منفی...
دلم برای ذوق و شوقت تنگ شده
-
تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 0:13
نمی تونم بهت فکر نکنم. الان یاد اون عکست افتادم که داری کیک می پزی. کاشکی اون لحظه و تمام لحظه هایی که نرفته بودی پیشت بودم. با اون ذوق و شوقی که قدرشو اونطور که باید نمی دونستم و اون خوش زبونی و شیطنتی که از ویژگی های بارزته. دلم لک زده برای کل کلات. حتی برای غر زدنت از اینکه دیر بیدار میشیم. فکر ن...
تو چه میدانی که من بی تو چه ام؟
-
تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 0:13
تو چه می دانی که من بی تو چه ام؟ باورم به چه رنگ است آخرین باری که امید اینجا بود ما چه پوشیده بودیم چه می دانی، چه بگویم از آن لحظه گرفت دلم، آغوش غمی سرد ناتوان به من تنید و بلعیدم سیاه ماری که تا تو بودی اثرش هیچ نبود xa0 هیچ می دانی آنجا که تویی، خبرت نیست ز من خبرت نیست که "بازار بزرگ"، حراج می...
گیجم و ناراحت
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 11:18
الان املت پختی که بخوریم. برخلاف دیشب که یه کم بازو گرفتی و حد اقل وانمود می کردی به چیز بدی فکر نمی کنی(قضاوتهات در مورد من)، ظهر برای نهار به من گفتی"تو نهار می خوری؟" و من گفتم آره بزار کارم داره تموم میشه خودم درست می کنم. اومدم توی آشپزخونه کمکت کنم، گفتی ترجیح میدم خودم بپزم. مشغول تیکه کردن ن...
خوابهای ناتمام و افسردگی همیشه
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 11:18
تقریبا یک سالی هست که هر روز ظهر می خوابی. حدودا 2-3 ساعت. یعنی اینطوریه که صبح دیر بیدار میشی، ظهر نهار می خوری و بعد یه کم اینستاگرام و تلگرام و بعد خواب و دوباره بیداری و اینستاگرام و شام و اگر با هم اوکی باشیم یه فیلم می بینیم و بعد دوباره خواب و اینستاگرام. فقط خدا می دونه چقدر نگرانتم. خیلی غص...
خداحافظی تلخ
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 11:18
امروز صبح رفتی کرمانشاه و الان اولین شبیه که نیستی. موقع خداحافظی که روبوسی کردی هوا رو بوسیدی و خیلی این کارت زشت بود. نمی دونم درگیر چی هستی. ولی خیلی درگیری پیچیده ای داری. فقط برات دعا می خونم. کاشکلی می ذاشتی بهت نزدیک بشم و با من یکی بودی. وقتی رسیدی اس ام اس دادی که رسیدیم.جواب دادم خدارو شکر...