یازده روزه که رفتی. الان هم خوابیدی و اون صورت معصوم و آرومت رو من نمی بینم. توی خونه بودم، یه دستمال کاغذی استفاده شده روی کاناپه بود، یکهو یادت افتادم. چراغ خاموشه و خونه تاریکه، یهو دلم گرفت. حس کردم چقدر روزهای بی شماری اینجا تنها بودی وقتی من صبح می رفتم و تو تنهاییت چقدر با خودت و احساسات منفی ات در افتادی. دلم سوخت و بی اختیار گریه ام گرفت. انگار که ظلمی بزرگ در حقت کرده باشم یا تو مظلوم ترین آدم دنیا باشی. با خودم فکر کردم اون روزهایی که من از صبح بیرون می رفتم تو تنهایی چیکار میکردی. جز افسردگی آیا گزینه ای هم داشتی و نکردی؟
خیلی دوستت دارم. الان هم بی اختیار گریه ام گرفت. از اینکه اینجا نیستی تا تمام وقتم رو باهات بریم بازار بزرگ و بچرخیم و تو بخندی برام و ذوق کنی. مگه زندگی من غیر از ذوق و خنده تو رنگی داره؟
بخواب آروم آروم. بخواب و خوابهای خوب ببین، بجای کابوسهایی که اینجا میدیدی. کاشکی پیش هم بودیم و بهت می گفتم چقدر دلم برات تنگ شده و تمام سعی ام رو می کنم که دیگه احساس تنهایی نکنی. ای عزیز ترین آدم جهان...
برچسب:
نویسنده: بهار زارعیپور
تاريخ: سه
شنبه
3 اسفند
1395 ساعت: 0:13