دلم لک زده برای کل کلات. حتی برای غر زدنت از اینکه دیر بیدار میشیم. فکر نمی کردم یازده روز بعد از نبودنت اینطوری ببرم. خیلی سختم شده و الان اینها رو که می نویسم یه حس دلتنگی بدی دارم. از اون حسهایی که پیرمرد میگه. کااشکی بودی بازهم ورق بازی می کردیم باهاش، و شما دست به یکی می کردین و من علی رغم دست به یکیتون می بردم. بعد هم جفتتون دبه می کردین که تقلب کردی.
حاضرم هرچی دارم بدم و فقط با تو باشیم. بی هیچ توضیح عقلانی و منطقی دوستت دارم. ناتوان از اینکه بگم تو واسم چی هستی. فقط می تونم بگم دوستت دارم و امیدوارم خیلی زود ببینمت. اون ور دنیا که رفتی...
الان فکر کردم که همه ی این گریه و دلتنگی از یه دستمال کاغذی شروع شد. دستمالهایی که من و خونه امون واسشون دلتنگن...
برچسب:
نویسنده: بهار زارعیپور