الان املت پختی که بخوریم. برخلاف دیشب که یه کم بازو گرفتی و حد اقل وانمود می کردی به چیز بدی فکر نمی کنی(قضاوتهات در مورد من)، ظهر برای نهار به من گفتی"تو نهار می خوری؟" و من گفتم آره بزار کارم داره تموم میشه خودم درست می کنم. اومدم توی آشپزخونه کمکت کنم، گفتی ترجیح میدم خودم بپزم. مشغول تیکه کردن نون و فریز کردن شدم. نشستیم سر سفره، به رسم معمول من برات لقمه گرفتم و سعی کردم که تزیینش کنم. آوردم جلوی صورتت بازم به رسم همیشه که هرکدوممون لقمه می گرفت برای اونیکی، طرف ذوق می کرد، ولو ساختگی. تو گفتی نه نمی خوام. گفتم به رسم همیشه. و تو جواب دادی "ریدم تو رسم معمول". گفتم اصلا متوجهی چی می گی؟ گفتی آره واضحه، ریدم یعنی چی؟ گفتم تو وقتی حالت بده اصلا نمی دونی چی میگی و من تا زمانیکه مثه آدم حرف نزنی کارهات و حر فهات برام بی معنیه.
نمی دونم دنبال چی هستی. نمی دونم کی می خوای از توی این افسردگی که هر بار بهت نزدیک شدم تا بیای بیرون نتونستم، بیرون میای. ولی دوست دارم. تمام احساساتم تو این لحظه اینه که بیام و بقلت کنم، همونطوری که لم دادی روی مبل جلوی تیبل میت. و بیام مینگولیت کنم. به رسم معمولمون.
برچسب:
نویسنده: بهار زارعیپور
تاريخ: يکشنبه
18 مهر
1395 ساعت: 11:18