خرید بک لینک
نمی دانم باید چه کار کنم. گاهی فکر می کنم بجای اینجا نوشتن بهتر است که با هم حرف بزنیم، اما تمام راهها را بسته ای. چند روز پیش و قبل از اینکه پیش مشاور بروی، گفتم من برایت چه کنم؟ گفتی نمی دانم، تنهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار زارعی‌پور تاريخ: پنجشنبه 23 اسفند 1397 ساعت: 2:34

نمی دانم سهم من در وضعیت الآنمان چقدر است. اما هر وقت به گذشته نگاه می کنم، ردپای اشتباهاتم را می بینم. به تو و اشتباهاتت نمی توانم فکر کنم، نمی دانم مغزم چرا اینقدر سلکتیو عمل می کند. شاید هم دلیلش اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار زارعی‌پور تاريخ: پنجشنبه 23 اسفند 1397 ساعت: 2:34

ساعت 2:07 بامداد یکشنبه است و برف میبارد. هشت بهمن است. تا یکی دو روز پیش هوا گرم بود. برادرت از سفر آمده بود و اینجا بود. خوش گذشت و تو خیلی مسرور بودی و من هم از این بابت خیلی خوشحال بودم. البته بماند که رگه های وابستگی و مهر طلبی ات، آنطور که خودت گفتی درگیرشانی، بسیار به چشم میامد. بعد از رفتنشان و بعد از شبی که با دوستانمان مونوپولی بازی کردیم ناگهان ماجرایی شد، بی آنکه حرفی بزنی. می دانم درگیر قضاوت شده ای و با شوخی و خنده خواستم مانع اش شوم. گفتم دادگاه خصوصی برگزار کرده ای و حکم بدوی چیست و تجدیدنظر میخواهم بدهم... . به نظر میامد مساله حل شده، اما ادامه دادی. کل روز را ادامه دادی تا الان. انگار که جنی شوی. به آنی محبت و هرآنچه بینمان بوده متاثر می شود. الان برادرت زنگ زد و پول می خواست. بدون اینکه با من مشورت کنی قرض دادی. به نظرم میرسد که داری طغیان می کنی، اما نه در برابر سدی که من ساخته باشم. ظغیان میکنی علیه افکارت و قضاوتهایت از مرد و شوهر، چه من و چه پدرت. می دانم این طغیان سرمان را زیر آب می برد. اما خسته تر از آنم که بخواهم در موردش با تو حرف بزنم. با مشاور هم که حرف می زدیم گفتی "از پول خودم" و خوشحالم که مشاور فهمید چقدر دنیایمان جداست در عینی که حریم نداریم. وضعیت اسف باری شده. نمی دانم از من چه میخواهی. حتی مطمعنم از خودت نمی دانی چه میخواهی. آنقدر ضعیف و نادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار زارعی‌پور تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 13:09

امروز صبح رفتی کرمانشاه و الان اولین شبیه که نیستی. موقع خداحافظی که روبوسی کردی هوا رو بوسیدی و خیلی این کارت زشت بود. نمی دونم درگیر چی هستی. ولی خیلی درگیری پیچیده ای داری. فقط برات دعا می خونم. کاشکلی می ذاشتی بهت نزدیک بشم و با من یکی بودی. وقتی رسیدی اس ام اس دادی که رسیدیم.جواب دادم خدارو شکر. بعد اسم اسم زدی که خداروشکر = به سلامت؟ نمی دونم با چی درگیری اصلا. خیلی گیجم و خسته ام.خیلی تلخ... + نوشته شده در شنبه هفدهم مهر ۱۳۹۵ساعت 21:58&nbsp توسط persoe | ادامه مطلب

برچسب: خداحافظی, نویسنده: بهار زارعی‌پور تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 19:10

هیچ می دانی که من بی تو کی ام؟ باورم به چه رنگ است و کجاست؟ آخرین بار که امید اینجا بود چه لباسی تنمان بود؟ دور آن میز غذا تو کجا بودی؟ چه خوردیم با هم؟ چه بگویم که تو رفتی و گرفت دلم، آغوش غمی سرد به بر سودجویانه به من تنید و بلعید مرا سیاه ماری که چو بودی اثرش هیچ نبود هیچ می دانی آنجا که تویی، خبرت نیست ز من خبرت نیست که "بازار بزرگ"، حراج است دم عید دل بیچاره ی من لیک به دنبال خریدار، آتش زده خویش تا بیایی و نگاهی بکنی شب عید است آخر + نوشته شده در یکشنبه یکم اسفند ۱۳۹۵ساعت 0:4 توسط persoe | ادامه مطلب

برچسب: هیچ,میدانی,ام؟, نویسنده: بهار زارعی‌پور تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:30

فکر می کنم 27 اسفند 95 بود که این سازو گرفتم. 25ام شب به یارو مسیج دادم که از این سازا داری، گفت اینطوری نیست که آماده داشته باشیم، باس سفارش بدی مام سفارش بذاریم اواسط تابستون میاریم. تقریبا نا امید شده بودم براش. می خواستم که با سال جدید به جای یاد گرفتن روسی این سازو و به طور کلی موسیقی یاد بگیرم. تقریبا توی زندگیم وقتی برای یاد گرفتن درست و اصولیش نذاشته بودم و همیشه برای خودم درین درینگ کرده بودم. خلاصه یارو که جواب منفی داد منم نا امید شدم. گفتم خب میرم بهارستان می گیرم. حدودا نیم ساعت بعدش گفت البته یکی داره ولی ساز حرفه ایی نیست. صحبت کردیم و گفتم ریش و قیچی دست خودت اگه فکر می کنی واسادامه مطلب

برچسب: چالشهای,جدیدم, نویسنده: بهار زارعی‌پور تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:30

تو و آن زلف حنایی

که دلی خون کرده داری

بافته ای یش یا که آزاد

به کجایی به کجایی

تو و آن طره ی چین چین

که همه زندگی ام اوست

نکنی صاف و نه کوتاه

دل من بشکنی اش چون

تو و آن عشوه ی پرفن

که شده است روز و شب من

چه نخواهی و ندانی

همه رویای منی

من و این قامت رنجور

گره خورده به زمانیم

دوری ات میل مرا نیست

به چه امید بمانیم؟

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 0:34 توسط persoe |

برچسب: همه,رویای,منی, نویسنده: بهار زارعی‌پور تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:30

28 ام فهمیدم میتونم معاف بشم. اگه بشم خدا میدونه تو چقدر ذوق میکنی.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۶ساعت 22:8&nbsp توسط persoe |

برچسب: معجزه,بود, نویسنده: بهار زارعی‌پور تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:30

تابستون شد و یک بهار کامل ازت دور بودم...

برچسب: عنقریب,دلم,بمیرد,دوریت, نویسنده: بهار زارعی‌پور تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:30

چکیپک لغتی بود که برای وقتهایی که تو خودت می رفتی انتخاب کرده بودم. وقتهایی که با چشمای خیره به یه نقطه با موهای قهوه ای-حناییت ور میری و پاهات رو بغل می کنی. این قرص های لعنتی خواب من رو به هم زده ان و متعاقبا من اگه نخوابم توهم بد می خوابی و خواب جفتمون مختل شده. من این قضیه رو کاملا پذیرفته ام اما چند باره که ظهر که بیدار میشیم اعتراض داری که چرا دیر بیدار شدیم. امروز هم اینطور بود. به علاوه ارون مسیج داده بود که ما نمی تونیم کلاس بیایم ولی یلع میگه کی بیایم پیشتون. خب هردومون می دونیم که ارون چقدر موزمارانه رفتار میکنه و با اینق قضیه کنار اومدیم، اما دوباره شروع کردی و گیری که همیشه میدی رو تکرار کردی: همه می خوان بیان اینجا، هیچکی نمیگه بیاین پیش ما. اصلا حوصله نداشتم باهات بحث کنم و بهت توپیدم:"چته تو دوباره باز صبح بیداری شدی داری غر میزنی. به من چه دوست بچگیت چی میگه. خودت جوابشو ندادی پر رو شده". بعد شروع کردم به ادامه ی کارم روی پروژه ام. رفتی آشپزخونه چایی گذاشتی، من رفتم سفره رو آوردم که یک ظهر صبحانه بخوریم. سر صبحانه واقعا کلافه بودم از اعتراضات تکراریی که هیچ ربطی به منادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار زارعی‌پور تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 0:13

یازده روزه که رفتی. الان هم خوابیدی و اون صورت معصوم و آرومت رو من نمی بینم. توی خونه بودم، یه دستمال کاغذی استفاده شده روی کاناپه بود، یکهو یادت افتادم. چراغ خاموشه و خونه تاریکه، یهو دلم گرفت. حس کردم چقدر روزهای بی شماری اینجا تنها بودی وقتی من صبح می رفتم و تو تنهاییت چقدر با خودت و احساسات منفی ات در افتادی. دلم سوخت و بی اختیار گریه ام گرفت. انگار که ظلمی بزرگ در حقت کرده باشم یا تو مظلوم ترین آدم دنیا باشی. با خودم فکر کردم اون روزهایی که من از صبح بیرون می رفتم تو تنهایی چیکار میکردی. جز افسردگی آیا گزینه ای هم داشتی و نکردی؟ خیلی دوستت دارم. الان هم بی اختیار گریه ام گرفت. از اینکه اینجا نیستی تا تمام وقتم رو باهات بریم بازار بزرگ و بچرخیم و تو بخندی برام و ذوق کنی. مگه زندگی من غیر از ذوق و خنده تو رنگی داره؟ بخواب آروم آروم. بخواب و خوابهای خوب ببین، بجای کابوسهایی که اینجا میدیدی. کاشکی پیش هم بودیم و بهت می گفتم چقدر دلم برات تنگ شده و تمام سعی ام رو می کنم که دیگه احساس تنهایی نکنی. ای عزیز ترین آدم جهان...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار زارعی‌پور تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 0:13

نمی تونم بهت فکر نکنم. الان یاد اون عکست افتادم که داری کیک می پزی. کاشکی اون لحظه و تمام لحظه هایی که نرفته بودی پیشت بودم. با اون ذوق و شوقی که قدرشو اونطور که باید نمی دونستم و اون خوش زبونی و شیطنتی که از ویژگی های بارزته. دلم لک زده برای کل کلات. حتی برای غر زدنت از اینکه دیر بیدار میشیم. فکر نمی کردم یازده روز بعد از نبودنت اینطوری ببرم. خیلی سختم شده و الان اینها رو که می نویسم یه حس دلتنگی بدی دارم. از اون حسهایی که پیرمرد میگه. کااشکی بودی بازهم ورق بازی می کردیم باهاش، و شما دست به یکی می کردین و من علی رغم دست به یکیتون می بردم. بعد هم جفتتون دبه می کردین که تقلب کردی. حاضرم هرچی دارم بدم و فقط با تو باشیم. بی هیچ توضیح عقلانی و منطقی دوستت دارم. ناتوان از اینکه بگم تو واسم چی هستی. فقط می تونم بگم دوستت دارم و امیدوارم خیلی زود ببینمت. اون ور دنیا که رفتی... الان فکر کردم که همه ی این گریه و دلتنگی از یه دستمال کاغذی شروع شد. دستمالهایی که من و خونه امون واسشون دلتنگن...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار زارعی‌پور تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 0:13

تو چه می دانی که من بی تو چه ام؟

باورم به چه رنگ است

آخرین باری که امید اینجا بود

ما چه پوشیده بودیم

چه می دانی، چه بگویم از آن لحظه گرفت

دلم، آغوش غمی سرد

ناتوان

به من تنید و بلعیدم

سیاه ماری که تا تو بودی اثرش هیچ نبود

هیچ می دانی آنجا که تویی،

خبرت نیست ز من

خبرت نیست که "بازار بزرگ"، حراج می گذارد

دم عید

دل بیچاره ی من لیک

به دنبال خریدارش، آتش زده خویش

تا بیایی و نگاهی بکنی

شب عید است آخر

برچسب: نویسنده: بهار زارعی‌پور تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 0:13

الان املت پختی که بخوریم. برخلاف دیشب که یه کم بازو گرفتی و حد اقل وانمود می کردی به چیز بدی فکر نمی کنی(قضاوتهات در مورد من)، ظهر برای نهار به من گفتی"تو نهار می خوری؟" و من گفتم آره بزار کارم داره تموم میشه خودم درست می کنم. اومدم توی آشپزخونه کمکت کنم، گفتی ترجیح میدم خودم بپزم. مشغول تیکه کردن نون و فریز کردن شدم. نشستیم سر سفره، به رسم معمول من برات لقمه گرفتم و سعی کردم که تزیینش کنم. آوردم جلوی صورتت بازم به رسم همیشه که هرکدوممون لقمه می گرفت برای اونیکی، طرف ذوق می کرد، ولو ساختگی. تو گفتی نه نمی خوام. گفتم به رسم همیشه. و تو جواب دادی "ریدم تو رسم معادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار زارعی‌پور تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 11:18

تقریبا یک سالی هست که هر روز ظهر می خوابی. حدودا 2-3 ساعت. یعنی اینطوریه که صبح دیر بیدار میشی، ظهر نهار می خوری و بعد یه کم اینستاگرام و تلگرام و بعد خواب و دوباره بیداری و اینستاگرام و شام و اگر با هم اوکی باشیم یه فیلم می بینیم و بعد دوباره خواب و اینستاگرام. فقط خدا می دونه چقدر نگرانتم. خیلی غصه می خورم وقتی می بینم اینقدر افسرده ای و نمی تونم نزدیکت شم. تو یه حالتی داری که نمی زاری کسی نزدیکت شه. فکر می کنم یه جور سپر دفاعیه واسه ات. یا شاید ته ذهنت اینطوری فکر می کنی که اگه کسی به احساسات و غم و غصه ات نزدیک شه می تونه بهت آسیب بزنه. چند باری هم دیدم تو حرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار زارعی‌پور تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 11:18

صفحه بندی