خرید بک لینک
تقریبا یک سالی هست که هر روز ظهر می خوابی. حدودا 2-3 ساعت. یعنی اینطوریه که صبح دیر بیدار میشی، ظهر نهار می خوری و بعد یه کم اینستاگرام و تلگرام و بعد خواب و دوباره بیداری و اینستاگرام و شام و اگر با هم اوکی باشیم یه فیلم می بینیم و بعد دوباره خواب و اینستاگرام.

فقط خدا می دونه چقدر نگرانتم. خیلی غصه می خورم وقتی می بینم اینقدر افسرده ای و نمی تونم نزدیکت شم. تو یه حالتی داری که نمی زاری کسی نزدیکت شه. فکر می کنم یه جور سپر دفاعیه واسه ات. یا شاید ته ذهنت اینطوری فکر می کنی که اگه کسی به احساسات و غم و غصه ات نزدیک شه می تونه بهت آسیب بزنه. چند باری هم دیدم تو حرفهات از اینکه چیزی رو به من گفتی و من بعدا فقط بهش اشاره کردم گلایه کردی و ازش با لفظ "علیه خود استفاده کردن" یاد کردی، در حالیکه من هیچ وقت هیچ چیزی رو علیه تو استفاده نکرده ام و نمی کنم.

امروز با یکی از دوستای بچگیت حرف میزدی و طرف گفته بود که به من تبریک بگی بابت فارغ التحصیلیم. تو مسیجهاش رو واسم فرستادی و بعد در اومدی گفتی " به خودت غره نشی، این ندیدتت نمی شناسه چجور آدمی هستی". دلم گرفت و خیلی غصه دار شدم. من حتی کلمه ای حرف نزده بودم. نمی دونم چرا به خودت اجازه دادی بازم با حرفت منو اذیت کنی. اصلا نمی فهمم نیازت چیه.

الانم مثه یه پرنده کوچیک خوابیدی. اگرچه این خوابت ناشی از خستگی و درماندگی فکریته، اما دوست دارم وقتی خوابی. مخصوصا این روزها که تو بیداری کمتر میشه نگاهت کرد، تو خوابت می تونم اونقدری که دوس دارم نگاهت کنم. خیلی دوست دارم. از راه دور، اگرچه آروم و بی صدا، می بوسمت و منتظرم راهتو پیدا کنی و از این وضعیت در بیای. چند بار گفتم ولی بی فایده بوده، اما کاشکی میذاشتی من کمکت می کردم. دلتنگتم.

برچسب: نویسنده: بهار زارعی‌پور تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 11:18

صفحه بندی