
تابستون شد و یک بهار کامل ازت دور بودم......
ادامه مطلب
نمی تونم بهت فکر نکنم. الان یاد اون عکست افتادم که داری کیک می پزی. کاشکی اون لحظه و تمام لحظه هایی که نرفته بودی پیشت بودم. با اون ذوق و شوقی که قدرشو اونطور که باید نمی دونستم و اون خوش زبونی و شیطنتی که از ویژگی های بارزته. دلم لک زده برای کل کلات. حتی برای غر زدنت از اینکه دیر بیدار میشیم. فکر نمی کردم یازده روز بعد از نبودنت اینطوری ببرم. خیلی سختم شده و الان اینها رو که می نویسم یه حس دلتنگی بدی دارم. از اون حسهایی که پیرمرد میگه. کااشکی بودی بازهم ورق بازی می کردیم باهاش، و شما دست به یکی می کردین و من علی رغم دست به یکیتون می بردم. بعد هم جفتتون دبه می کردین که تقلب کردی. حاضرم هرچی دارم بدم و فقط با تو باشیم. بی هیچ توضیح عقلانی و منطقی دوستت دارم. ناتوان از اینکه بگم تو واسم چی هست...
ادامه مطلب