خرید بک لینک
نمی تونم بهت فکر نکنم. الان یاد اون عکست افتادم که داری کیک می پزی. کاشکی اون لحظه و تمام لحظه هایی که نرفته بودی پیشت بودم. با اون ذوق و شوقی که قدرشو اونطور که باید نمی دونستم و اون خوش زبونی و شیطنتی که از ویژگی های بارزته.

دلم لک زده برای کل کلات. حتی برای غر زدنت از اینکه دیر بیدار میشیم. فکر نمی کردم یازده روز بعد از نبودنت اینطوری ببرم. خیلی سختم شده و الان اینها رو که می نویسم یه حس دلتنگی بدی دارم. از اون حسهایی که پیرمرد میگه. کااشکی بودی بازهم ورق بازی می کردیم باهاش، و شما دست به یکی می کردین و من علی رغم دست به یکیتون می بردم. بعد هم جفتتون دبه می کردین که تقلب کردی.

حاضرم هرچی دارم بدم و فقط با تو باشیم. بی هیچ توضیح عقلانی و منطقی دوستت دارم. ناتوان از اینکه بگم تو واسم چی هستی. فقط می تونم بگم دوستت دارم و امیدوارم خیلی زود ببینمت. اون ور دنیا که رفتی...

الان فکر کردم که همه ی این گریه و دلتنگی از یه دستمال کاغذی شروع شد. دستمالهایی که من و خونه امون واسشون دلتنگن...

برچسب: نویسنده: بهار زارعی‌پور تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 0:13

صفحه بندی